امیر علی عزیز من

خاطرات و عکس های امیرعلی

کلاس اول

سلام عزیزم با کلی تاخیر چند تا عکس از کلاس اول روز اول مدرسه یکم اضطراب داشتی تا ظهر مدرسه بودم در حالی که فاطمه کوچولو هم بغلم بود ولی خدارو شکر زود این ترس رو کنار گذاشتی ...
25 بهمن 1396

تولد

تولدت مبارک عزیزم امیدوارم تنت سالم و دلت همیشه خوش باشه مثل همیشه یه جشن ساده کوچولو ولی شاد و دوست داشتنی ازصبح سرگرم درست کردن کیک تولدت بودم اصلا فکرش رو هم نمیکردم به این خوبی در بیاد کلی ذوق کردم وقتی مادر جون وعمو رفتن بهم گفتی مامان دستت در نکنه خیلی خوش گذشت الحمدلله که تو راضی بودی گلم   ...
5 شهريور 1396

تابستان

یه ماه از تابستون گذشت خوب من در این مدت شما با همکاری بابایی تونستی دوچرخه سواری رو بدون استفاده از چرخ های کمکی یاد بگیری حوصله ات زیادی سر میره و از من میخوای که باهات بازی کنم ولی من با آبجی کوچولو زیاد نمیتونم باهات وقت بگذرونم البته تمام سعی خودم رو برای تقسیم وقتم با تو میکنم همین روزا باید برم فرم مدرسه تون رو بگیرم ان شاالله امسال میری کلاس اول امیدوارم معلم خوبی نصیبت بشه
4 مرداد 1396

پایان غربت

به لطف و عنایت خداوند دوسال اقامتمان در ایرانشهر به پایان رسید و برگشتیم به شهر و دیار دوست داشتنی خودمان تربت حیدریه مسافر کوچکمان هم دختر ست وبه زودی و به لطف خدا در چند روز  آینده به دنیا میاد   ...
19 مهر 1395

این روزهای من

عزیز دلم این روزها اصلا حال خوبی ندارم نه از لحاظ روحی و نه از لحاظ جسمی هر چه قد هم سعی میکنم این بی حوصلگی وقتی با توام تاثیری تو لحظات قشنگ با تو بودنم نگذاره نمیشه منو ببخش عزیزکم بارداری برای یه زن دوره حساسیه چه برسه به من که توی این شهر غریب دور از کسانیکه میتوننن کمی کمکم کنن زندگی میگذرونم از خدا می خوام به لطفش این چند ماه دیگه هم به خوشی و سلامتی بگذره و برگردیم تربت خودمون تو هم حوصلت سر میره و همش میخوای باهات بازی کنم تا جایی که انرزی دارم پا به پات میام ولی وقتی خسته میشم دیگه مجبوری خودت و یه جوری سرگرم کنی میری تو اتاقت غرغر میکنی نق نق میکنی و بازی میکنی دیدنت تو این لحظه ها تماشایی دوستت دارم آرام جانم ...
14 ارديبهشت 1395